مبانی نظری مدیریت تعارض

در اکثر مقالات علمی هنوز یك تعریف جامع ، روشن و قابل قبول از تعارض دیده نشده است گرچه عموما نسبت به آن اتفاق نظر وجود دارد. در فرهنگ لغات فارسی از تعارض به عنوان متعارض شدن و مزاحم یك دیگر شدن، با هم مخالفت کردن و اختلاف داشتن یاد شده است. فرهنگ لغت و بستر، تعارض را به صورت نبرد و اختلاف نیروهای متضاد و تضاد موجود بین غرایز با اخلاقیات و ایده آل های دینی و اخلاقی تعریف می‌کند (حسینی دهستانی، 1402).

تعارض از دیدگاه روبرث اونز[1] (1990) یعنی، دنبال کردن هدف‌های ناسازگار و متناقض که باعث از دست رفتن منابع و سایر هدف‌ها می شود. تامپسون[2] (1980) هر رفتاری را که از جانب اعضای یك سازمان به منظور مخالفت با سایر اعضاء سرزند را تعارض می داند. مارشال دیماک[3] (1984) معتقد است که ریشه تعارض را می‌توان شکست در انجام اقداماتی دانست که برای همکاری ضرورت دارند، شکست در شناخت مشکلات گروه‌های دیگر، شکست در درک انگیزه های روانی و از همه مهم‌تر شکست در ایجاد سازمانی که در آن افراد قادر به کشف موارد توافق و عدم توافق باشند و در نتیجه بتوانند به توافق یا سازش موثر برسند و عدم توانایی در مشارکت تمام قسمت‌های سازمان در اداره اموری که نتیجه آن عدم احساس تعلق افراد به سازمان است و این احساس را به وجود می آورد که همکاری افراد مورد توجه سازمان نیست، و بالاخره شکست در تامین منافع کارگر و کارفرما برعکس همکاری نقطه مقابل تعارضات است. وی معتقد است که اگر شرایط تعارض اجتماعی، رقابت های محدود (قانونی)، تعصبات تخصصی و روابط کارمند و کارفرما را کنار یکدیگر قرار دهیم می توانیم نتیجه بگیریم و این مسائل را در یك موضوع مشترک بدانیم، مدیریت مستلزم قدرت تشخیص منافع متعدد اجتماعی و خصوصی می باشد اگر چه مدیر شخصا خود با افراد در تماس نباشد (هوشمند، 1393).

 


[1]. Owenes

[2]. Thompson

[3]. Dimock

[4]. Louis Kur